محمدمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

(◡‿◡✿) خان گوگولي بابا (✿◠‿◠)

بخوان به نامم مادر

بخوان نامم مرا مادر كه بي صبرانه شوقي در دلم دارم به آهوان مست آن دو مژگانت چه شوري در سرم دارم عجب بي تاب آن مهتاب رويت من چه دردي در تنم دارم خداوندا امانم ده كه تا جان در بدن دارم بخواند او مرا مادر كه تسكيني به غم دارم پسر شيرينم امشب مامان خوابش نمي بره دلم هوا كرده بود تا برات شعر بگم حرفاي دلم رو برات بگم يه كم  از شور بگم و از شوق بنوشم يه كم از درد بگم و از عشق دوست داشتنت بسوزم ..بعد بنازم ...به خداي خودم بنازم..به دنيا بنازم.. چقدر آماده شدي تا نم نمك مرد بشي كوچولو !؟ نازنينم اينو بدون كه بايد خيلي مرد بشي چون بتوني نامردي دنيا رو نديد بگيري..مامان براي تو و آبجي هر شب...
18 شهريور 1392

مي دونستي فرشته اي ؟

اون موقع ها كه خيلي از الان كوچولوتر بودي ، قبل تر از اون موقع ها كه نمي تونستي حتي راه بري، درست وقتي كه توي دل ماماني بودي يه روز به یک فرشته گفتم:برو گل پسرم رو که عاشقش هستم  ببوس!! فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش اشکیه و گریه کرده!! به فرشته گفتم: محمدم رو  بوسیدی؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو تا فرشته هیچ وقت همدیگرو نمی بوسن... وقتی سرت رو روی سینه ام می ذاری ، هیچ صدایی نمی شنوی ،نفسم حبس می شه ، آخه  قلب من طاقت اینهمه خوشبختی رو نداره ! ...
4 اسفند 1390

عشق بابایی...

بابا تو رو اندازه ی حرفای نگفته که تو دلش مونده دوست داره... ديروز بابا تو رو برده بود گردش البته براي انجام چند تا كار مي خواست با ماشين بره بيرون ولي چون جنابعالي كوچولويي و ميشه گولت بزنيم ما منت گردش سر شما ميذاريم وقتي بزرگ شديد به بزرگيتون ببخشيد آقا...! وقتي برگشتيد خيلي بهت خوش گذشته بود بابا گفت امروز با پسر گوگولي خيلي حال كرديم تازه قرار گذاشتيم از اين به بعد بهش بگيم " ماه بابا ". وقتي ازت پرسيدم گل پسرم قبول كردي ؟ مثل هميشه به جاي اون زبون دو مثقالي سرتو به معني تاييد تكون دادي .گفتم چكار كنه عسلم زبون نداره كه ..هر چي شما بگي مجبوره قبول كنه ! يهو زبونتو درآوردي و  گفتي اينه... اينه...... خلاصه بابا...
13 بهمن 1390

ماكاراني

امروز مي خوام براي گل پسر و ناز دخترم ناهار مورد علاقشونو درست كنم آخه روز جمعه و تعطیله. برای من و محمد کوچولو تفاوتی نمی کنه فرقش با بقیه ی روزها اینه که آبجی پری ناز و بابا خونه هستن.بعد از ظهر که بشه قراره بابا محمد کوچولو رو ببره پارک ، من و پری نازم خونه خیلی کار داریم خدا رو شکر اگه این اتفاقات روزمره هست دغدغه ی خاطری نیست به قول یه بنده خدا ، آخدا چاکرتیم ! ...
22 مهر 1390

عشق مامان به زباني ديگر

  where do I start to tell the story of how great a love can be براى گفتن داستانى که نهایت بزرگى عشق را نشان میدهد   the sweet love story that is older than the sea داستان عشق شیرینى که عمرش از عمر دریاها نیز بیشتر است   where do I start از کجا شروع کنم   With his first  sound با اولین صدايش   He  gaves new meaning to this empty world of mine او معناى جدیدى به دنیاى پوچ من داد   mohammad  came in to my life and made the living fine محمد به...
26 تير 1390
1